قطره زندگی

سالها مرده بودم

تنم نه

راه میرفتم

اما

نشان زندگی در من نبود

نفس می کشیدم

اما خنده نمی کردم

اشک در من نبود

 

دیشب بر سر ویرانه های خانه ی اندوه نشست

با چه بیرحمی زنگ روزگار می شست و

رنگ زندگی به دیوار دل می پاشید

نهال غم می کاشت

 

این زندگی بی غم مباد{

 

ای خرمن غم

دارای من تویی، تو.

/ 0 نظر / 15 بازدید